شنبه 7تیر93 (ماجراهای آخر هفته)
سلام به گل دوستان خودم .باری اگر از حال این مادر بچه ها بخواهید با گرما در جنگیم و تمام مهره های کمرمان در زیر این آفتاب سوزان به رقص در آمده اند و هر روز شعار ما این است:رضضضضضضضضضضضضضضا من دیگه نمیتونم ...
بگذریم چه کنیم تا بوده چنین بوده و تا هست ... میخواستم اندکی از اتفاقات آخر هفته مان برایتان نقل کنم که هم خاطراتی از دخترکمان بیان کنیم و هم گپی با شما عزیزان.
آخر هفته طبق قرار قبلی خاله مرضیه دوست مامان به همراه دختر کوچولوش آندیا خانوم 2ساله و همسرجان امیر آقا تشریف آورند منزل ما.منزل چه عرض کنم که اندکی پس از ورود اونا تبدیل شده بود به میدان جنگ. آویسا یه طرف آندیا طرف دیگه و من و کلاٌ مجموعه در حال صلح و صفا. نمیدونید چه وضعی بود.
آندیا کوچولو گلاب به روتون مشکل مزاجی داشت و مامانش باید بهش دارو میداد و از طرفی آویسا میخواست ببینیه مامانش چه کار می کنه. و آندیا هم نمی خواست آویسا بره.خلاصه یه بکش بکش بود که نگو .بعد سر عروسک خرسی و خلاصه تا نه و نیم شب وضع به همین منوال بود.بعد تصمیم گرفتیم شام بریم بیرون و هنوز از خونه دور نشده بودیم دو عجوبه محترم خوابیدند و بعد به یک ترافیک سنگین بر خوردیم و تصمیم گرفتیم برگردیم و شام در خانه میل کنیم. هنوز در خانه مستقر نشدیم یه دفعه خاله جان یاد دستبند طلای محترمشان افتادند که چی دستم نیست و ما زبانمان سوخت که قبل از خروج بر دستان مبارکشان دیده بودیم و حالا نگرد کی بگرد. اینم قیافه چهارتامون
خلاصه بعد از گشتن های بسیار بلاخره امیرخان تونستند در ماشین شان لاشه های دستبند رو پیدا کنند.خوب شد که پیدا شد و گرنه این خاله مرضیه ...بگذریم خلاصه شامی سفارش دادیم و اندکی سر میز شام آرمیدیم. واقعاً شبی بود برای خودش![]()
بعد رفتن خاله اینا یه کمردردی گرفتم با سردردی که نگو و نپرس.
روز جمعه هم طبق قرار قبلی با مامان جون اینا و عمه جان ها رفتیم جاجرود. هوا گرم بود و من کلافه کلافه. خوب بود فقط بعدش من مریض شدم و کارم به دکتر کشید. سردرد شدید با افت فشار. و کل شب دیشب نفهمیدم چه طوری گذشت![]()
آویسا خانوم هم کلی با فرهام خان آب بازی کردند و خوش گذروندند و بعد از مدت ها در زیر درختان بلند بر روی پاهای عمو محمد شوهر عمه آزاده خوابیدند از محالات ممکن
در فرصتی نزدیک تصاویرشان را برایتان می گذارم...



شنبه 7تیر93 (ماجراهای آخر هفته) 




